صفحه اصلیپروندهگشت و گذارطلاب جوانسیره برزگانخشت اولارتباط با سردبیردرباره مانظر سنجی چند رسانه ای
   

جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

جدیدترین هاپربازدیدها



پرونده, گفت و شنود    شماره خبر: ٣٣٨٨٢٩     ٢٢:٥٤ - 1393/01/15     ارسال به دوستان       نسخه چاپي


  جایگاه خودباوری در علوم تربیتی در گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین زارعان

  طلبه باید کسب خودباوری را عبادت بداند 


   حجت الاسلام و المسلمین زارعان با تقسیم عمر یک طلبه به سه دوره قبل از تحصیل، حین تحصیل و بعد از تحصیل از اهمیت وجود روحیه خودباوری در دوره اول و دوم برای افزایش بازدهی طلبه در دوره سوم سخن میگویند. ایشان سپس به تعریف مفهوم خودباوری در سه بعد شناختی، انگیزشی و رفتاری میپردازند. در ادامه نقش پدر و مادر و معلمان را در ایجاد روحیه خودباوری در دوران رشد فرزندان گوشزد میکنند. در ادامه مصاحبه به مفاهیم تربیتی مرتبط با خودباوری پرداخته و در آخر به تبیین جایگاه تمرین در بهبود خودباوری میپردازند. 

 

اشاره

حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدجواد زارعان متولد 1339 در شهرضا عضو هیئت علمی و گروه آموزشی و پژوهشی علوم تربیتی موسسه امام خمینی و معاون آموزشی جامعه‌المصطفی­العالمیه می­باشد. ایشان دارای مدرک دکترا در رشته علوم تربیتی از دانشگاه مک گیل کانادا می‌باشند. همچنین در دانشگاه‌های آزاد قم، شهید بهشتی، تربیت مدرس و همچنین در نهادهای حوزوی حوزه علمیه قم و موسسه امام خمینی تدریس داشته و دارند. «فلسفه روانشناسی و نقد آن» و «روانشناسی رشد با نگرش به منابع اسلامی» عنوان کتاب‌هائی است که از ایشان به چاپ رسیده است، همچنین «ادراک حسی، رویکردی فلسفی»، «اصول و بایسته‌های اصلاحات» و «تربیت دینی، تربیت لیبرال» عنوان تعدادی از مقالات چاپ شده ایشان است. وی در حال حاضر ریاست موسسه آموزش‌های اخلاق و تربیت را بر عهده دارد.

 

رهنامه: موضوع این شمارة نشریه رهنامه پژوهش که در راستای مسائل مرتبط با فرهنگ علمی حوزه قدم بر می‏دارد، بحث خودباوری علمی است. گفتگو را با این سؤال شروع کنیم که عالمان علوم تربیتی، مفهوم خودباوری علمی را چگونه تعریف می‌کنند و سؤال دوم اینکه در مباحث علوم تربیتی چه مفاهیمی در ارتباط با مفهوم خودباوری و اعتماد به نفس وجود دارد؟

مسئله خودباوری و به‏طور مشخص خودباوری علمی که مربوط به فضای علمی طلبه و دانشجو می‌شود، از این جهت که با سرنوشت علمی و رشد و پیشرفت علمی فرد و حتی جامعه ارتباط مستقیم دارد، اهمیت مضاعف نسبت به موضوعاتی که این ویژگی را ندارند، می‌یابد و اثرات عمده و ماندگار فردی و اجتماعی در پی دارد.

در بحث ما، یک طلبه در حال رشد دارای یک دوره قبل تحصیل طلبگی، یک دوره تحصیلی مشخص و سپس یک دوره بازدهی است؛ یعنی عمر او را به سه وهله تقسیم می‏کنیم. اگر دوره قبل از تحصیل و دوره تحصیلشخص که شاید حدود 20 تا 30 سال باشد، با رنگ خودباوری ترکیب گردد، دوره بازدهی او، معنادار و نتیجه‌بخش خواهد بود. ولی اگر این اتفاق نیفتد نتیجه‌اش تقریباً به نوعی بطالت فرد و یا شاید زندانی شدن همه آن چیزهایی می‌شود که یاد می‌گیرد، بدون اینکه هیچ نتیجه‌ای برای خود فرد یا جامعه داشته باشد. چون فرد در اثر نداشتن خودباوری به دو مشکل برخورد می‌کند. یا اینکه جرئت تحلیل و اعتمادِ بر حرف خود را ندارد و یا اگر این اعتماد را هم پیدا بکند جرئت تجلی و انعکاس آنها را نخواهد داشت. این راجع به اهمیت بحث است.

اما قاعدتاً اگر بخواهیم طبق روال طلبگی بحث کنیم باید اول بگوییم منظورمان از خودباوری چیست، این مفهوم چه ویژگی‌هایی دارد، چه کاراکترهایی در فرد ایجاد می‌کند که بر اثر آن به یک فرد عنوان خودباور می‌دهیم و دیگری را فاقد خودباوری می‌دانیم.

برای تعریف مفهوم خودباوری میتوان انعکاس‏ها و نشانه‏های آن را در سه بُعد شناختی، انگیزشی و رفتاری فرد تعیین و مشخص کرد. انعکاس در این سه بعد، مجموعه‌ای خواهد بود که ما به آنها می‏گوییم خودباوری. به این معنا که یک جنبه انسان، جنبه عقلانی و شناختی اوست؛ یک جنبه، جنبه‌ی هیجانی، عاطفی و انفعالی و احساسی اوست؛ یک جنبه هم جنبه‌ی رفتاری و کنشی انسان است. ما خودباوری را در قالب این مدل، تعریف می‏کنیم.

شخص خودباور کسی است که اولاً شناخت صحیح و متعادل از ویژگیهای مثبت و منفی خود دارد. این در بعد شناختی است. نکته دوم این است که احساسات و انفعالات و انگیزشهای خود را به سمت آن شناخت سوق می‌دهد. یعنی پس از شناخت صحیح از خودش و از ویژگیها و صفات منفی و مثبت خویش، سعی می‌کند نسبت به آنها باور و انگیزه پیدا کند. به این معنا که آنچه را که از خود میداند، از نظر تعلقات نیز به همان شکل به آنها وابسته و متعلق بوده و همان احساس را نسبت به آنها داشته باشد. توجه شود که این امر کاملاً با شناخت متفاوت است. گاهی ممکن است شناخت اتفاق بیفتد اما آدم نسبت به آن تعلق انگیزشی نداشته باشد. نکته سوم بُعد رفتاری است. یعنی پس از شناخت ویژگیهای مثبت و منفی خود و سوق دادن انگیزه‌ها و تعلقات خود به سمت آن، در رفتار هم براساس آنها عمل کند. ممکن است این مرحله بطور اتوماتیک‌وار اتفاق بیفتد و انسان هم چندان متوجه آن نباشد. بنابراین اگر منشور سه بُعدی در شخصی تحقق پیدا بکند او یک شخص خودباور است. یک انسان خودباور، در باور نسبت به خودش شناخت دقیق دارد، احساسش نسبت به خود، هموار است یعنی انگیزه متناسب با شناخت دارد و رفتارش را بر همین اساس شکل می‌دهد.

یک نکته مهم اینکه خودباوری، فی نفسه ارزشمند نیست بلکه بسته به متعلقش ارزشمند می‌شود. و دیگر اینکه درجه‌اش هم ممکن است متفاوت باشد. یعنی ممکن است نکات منفی زیادی در وجود من باشد و همه آنها را باور کرده باشم، بنابراین خودباوری دارم اما خودباوری من روی نکات منفی و ارزش‌های منفی است.

رهنامه: آیا خودباوری یک مفهوم بسیط است یا اینکه اجزایی دارد؟

ما خودباوری را یک مقوله انتزاعی و در فضا نمی‌دانیم. همانطور که عرض کردم این مقوله سه بُعد دارد. یکی از ابعادش رفتار است. یکی از ابعادش انگیزه و احساسات نسبت به آن است و یکی هم شناخت است. اینکه من آدم خودباوری باشم یعنی چه. تعریف ما از خودباوری اساس کار است. یک تعریفی می‌تواند این باشد که فقط شناخت کفایت می‌کند، مثلا من می‌دانم آدم قوی‌ای هستم. در حالت دوم می‌توان خودباوری را به شناخت و گرایش تعریف کرد، اما رفتار را به آن ضمیمه نکرد مثل اینکه بگویم من قوت خود را می‌شناسم و از قوت خودم خوشم می‌آید؛ یعنی ملائم و مناسب با نفس من است. ولی اگر رفتار را به آن ضمیمه نکنیم، خودباوری تجلی پیدا نمی‌کند. لذا برای اینکه امری مشمول تعریف ما از خودباوری بشود باید علاوه بر شناخت و گرایش، ما به ازای خارجی داشته باشد.

ممکن است به ذهن خطور کند که خودباوری فی نفسه چیز خوبی است. اگر آن را تحلیل بکنیم یعنی مثلا آدم جرئت و جسارت کافی را داشته باشد در ابراز عقیده، در حضور در اجتماع، در اظهار نظر و در استقلال فکری. اینها خوب است اشکال ندارد. اما باید توجه شود که این یک بخش از خودباوری است. کمال خودباوری به این است که من این استقلال فکری را نیز دوست داشته باشم و برایم سخت نباشد. ثانیاً سعی کنم ابرازش کنم. بنابراین اگر این سه تا شد، آن وقت بعدش بلافاصله سوال می‌شود این استقلال فکری در کجاها تحقق پیدا میکند؟ در چه فکر و عمل و رفتاری؟ پس به تنهایی ارزش مثبت و منفی پیدا نمی‌کند؛ ولو اینکه از یک زاویه ممکن است بگویید خودباوری چیز خوبی است. اما اینکه این آدمی که خودباور است آدم درستی است یا نه، لزوما نمی‏توان گفت. مانند عزت نفس، در عزت نفس هم خیلی از افرادی را که ما مثبت نمی‏دانیم، ممکن است دارای عزت نفس بالا باشند اما لزوماً نمیتوانیم عنوان ارزشمند به آنها بزنیم. اینها راجع به بحث تعریف است.

اما وارد بحث دوم شویم که به بستر علمی خودباوری مرتبط است. مفهوم خودباوری از طرفی چون به نفس و روان انسان تعلق دارد، در مباحث روانشناختی مطرح می‌شود. یعنی بُعد روانشناختی دارد و از طرفی به دلیل ارتباط انسان با اجتماع و به دلیل اینکه در جوامع، جلوه دارد، در مباحث جامعه‌شناختی بحث می‌شود و همچنین به دلیل اینکه ویژگی‌ای است که نیاز به پروراندن و تربیت دارد، یعنی مفهوم و مقوله‌ای است در وجود انسان که اگر خوب با آن تعامل بکنیم رشد می‌کند در علوم تربیتی هم از آن بحث می‌شود. لذا از نگاه علوم تربیتی به این جهت در بحث خودباوری وارد می‌شویم که معتقدیم مفهوم خودباوری را که از نظر روانشناختی تحلیل کرده‌ایم می‌توانیم در انسانها ایجاد کرده، پرورش داده و به اوج برسانیم و چون پروسه تربیتی به آن تعلق می‌گیرد، پس در علوم تربیتی هم مطرح می‌شود. سوال این است که آیا علوم تربیتی در مفهوم خودباوری حرفی دارد یا ندارد؟ در بحثهای روانشناختی، خودباوری را به عنوان یک مقوله بماهو مطرح می‌کنیم، یعنی اینکه خودباوری چیست و عوامل تاثیرگذاری‌اش چیست. اما اینکه مثلاً آیا در مورد طلبه، می‌توانیم این مقوله را رشد بدهیم و چگونگی این رشد، در نگاه تربیتی و علوم تربیتی بحث می‌شود.

مقوله خودباوری در نگاه علوم تربیتی از زاویه‌های مختلفی مورد توجه قرار میگیرد یکی‌ این که مثل خیلی از مقوله‌های تربیتی دیگر، نیازمند توجه به آن از دوره کودکی است. خیلی از مباحث دیگر مثلا مباحث ایمانی و معنوی نیز این‏گونه هستند. مباحث ارزشهای اخلاقی نیز این‏جوری هستند. خیلی زمان‌گیر است پاسخ به اینکه در وقت نوجوانی یک فردی که احیاناً هیچ وقت با ارزشهای دینی ارتباطی نداشته بگوید چگونه می‌توانم به خداوند علاقمند بشوم؟ نمی‌گوییم نمی‌شود اما قطعاً می‌گوییم ای کاش پدر و مادر تو از بیست سال پیش سوال کرده بودند و خودشان الگوهای صحیحی بودند تا امروز بطور اتوماتیک‌وار به آن نتیجه رسیده بودی. این نکته اول ماست که شاید بشود گفت مخاطب اصلی در این فضا، مربیان، خانواده‌ها، معلمان و کسانی هستند که تأثیرگذاران اولیه در رشد کودکی و حتی نوزادی بچه هستند تا به این مرحله برسد.

اگر سوال بکنید علوم تربیتی بحث خودباوری را از کجا شروع می‏کند و چگونه وارد بحث خودباوری می‏شود، عرض می‏کنم اگر مباحث وراثتی و مباحثی که قبل از تولد فرزند، ارتباط به فرزند دارد را فاکتور بگیریم ولی قطعاً با ابتدای تولد کودک مباحث علوم تربیتی با بحث خودباوری شروع می‌شود و اولین و مهمترین بحث خودباوری با بحث الگوپردازی مطرح می­شود.

سرفصل مهم در مباحث علوم تربیتی بحث الگوپذیری است. بحث این است که پدر و مادر در رفتار خودشان صرف نظر از آموزش‌هایی که به کودک می‌دهند با الگوپردازی، می‌توانند خودباوری را ایجاد کرده، تلقین ‌کنند و موانع آن را از بین ببرند و یا زمینه‌های تحقق آن را ایجاد کنند. اگر پدری یا مادری، عبارات و کلماتش با همسرش در حضور فرزند، که به خیال خود فکر می‌کند متوجه نمی‌شود، در حالی که گیرایی بالایی دارد و گفته‌ها و شنیده‌های ما را ضبط می‌کند، اینگونه باشد که: نمی‌توانیم، نمی‌شود، ممکن نیست، حالا ببینم دیگران چی می‌گویند، باید از آنها بپرسیم و به نظر آنها عمل بکنیم و امثال این تعابیر. تمام این تعابیر و گفته‌ها و رفتارها نوعی احساس ضعف و احساس عدم اتکای به خود را به کودک القا می‌کند. القای این احساس که کارها بن‌بست است و جرئت ورود پیدا نمی‌کنیم بطور اتوماتیک‌وار تاثیر جدی می‌گذارد. بالعکس هم است. یعنی اگر در الگوپردازی اولیه، مادر و پدر، در تعاملات خودشان، تعابیری مانند بیایید این کار را بکنیم و می‌توانیم، ممکن است، می‌شود و... بکار ببرند که حکایت از یک اراده و عزم جدی در آنها داشته باشد، در خیلی از موارد، حداقل در درصدی از رفتار فرزند متجلی خواهد شد. حتی زمانی که کودک لب به سخن باز نکرده، یعنی فقط زمان یادگیری و جذبش است و دارد فرا می‌گیرد نیز این تأثیرپذیری مطرح است.

قدم بعد از خانواده در بحث الگوپردازی، معلم است. معلمین هم خودشان شخصاً و هم از طریق محتوای کار آموزشی آنها و شیوه آموزش ایشان و فضای آموزشی می‌توانند در کنار پدر و مادر، الگوپردازان مؤثری برای خودباوری و یا از دست دادن خودباوری باشند. بد نیست تاکید بشود که گاهی اوقات در بحث تدریس و آموزش، ممکن است محتوای تدریس و مطالب ما، محتوای خودباوری باشد اما نحوه القای ما و نحوه باور ما بر خلافش باشد. یعنی مثلا من دارم درس خودباوری میدهم و میگویم ایرانی می‌تواند، جوان ایرانی می‌تواند، متن هم درباره خودباوری است، اما در آخر فرض کنیم یک نفر از معلم سوال بکند که اجازه هست که در مورد فلان مسئله تحقیقی بکنم و بیاورم. معلم کافی است بگوید بعید است بتوانی، فعلا زود است، بعداً برایت میگویم. یا مثلاً در درس انشا معمول بوده به بچه‌ها بگویند اگر خودتان نتوانستید بنویسید از پدر و مادرتان کمک بگیرید و بنویسید. یا رایج‌تر اینکه انشایی را تمجید کنیم که کار خود شخص نبوده و صرفاً زیبا نوشته شده باشد، و اگر شاگردی با ابتکار و اختراع خودش متنی را نوشته باشد چونکه سطح آن متن پایین است آن را مورد سرزنش قرار بدهیم. یعنی عملاً بر خلاف متن درسی که خودباوری است، از دست دادن خودباوری را تلقین کنیم.

باز در ادامه پاسخ به این سوال که چه سرفصلهایی در علوم تربیتی در ارتباط با خودباوری و اعتماد به نفس مطرح است، عرض کنم که در علوم تربیتی به خصوص در مباحث جدیدتر، بحثی به عنوان «آموزش ارزش» مطرح است، که در واقع با این سؤال شروع می‌شود که آیا ما می‌توانیم ارزشهایی را که خودمان داریم و در نسل فعلی موجود است به نسل بعدی آموزش بدهیم؟ اصلاً باید این کار را بکنیم، یا نه؟ بحث‌های زیادی شده و مقالات و کتابهای مختلفی نوشته شده و اختلاف نظرهای زیادی هم وجود دارد. مخصوصاً وقتی به بحثهای اخلاقی و دینی، که به طور مشخص تعریف ارزشی در آن مصداق پیدا می‌کند، می‌رسد بعضی نگاههای مادی و سکولار به این سمت می‌روند که نه می‌توانیم و نه باید ارزشهایمان را به نسل بعد منتقل بکنیم. بنابر این نظر آزادی و باز گذاشتن فضا برای نسل آینده اقتضا می‌کند که ما آموزش ندهیم و نسل نو خودشان ارزشها را به دست بیاورند.

نتیجه‌ این فرایند، این است که بسیاری از ارزشهایی را که بزرگترها و نسل قبل ما به دلیل اطلاعات خود و تجارب زیاد به آن رسیده‌اند، منتقل نشود و یک انفکاک و خلأ ارزشی ایجاد بشود. ما معتقدیم که باید ارزشهای خودمان را به نسل آینده خودمان البته با روال و متد صحیح آموزش بدهیم و بنده فکر می‌کنم یکی از ارزشهایی که مخصوصا در کشور ما در شرائط حاضر و در نگاههای آمیخته با بیداری نسل حاضر که متوجه وضعیت اجتماعی خودشان شد‌ه‌اند باید مورد توجه جدی قرار بگیرد همین مفهوم خودباوری است. این از آمال و آرزوهای استعمارگران و مستکبران عالم است که نسل حاضر خودباور نباشد و چه بسا اینها را در لایه‌های مباحث علمی هم آورده باشند و به همین شکل به ما خورانده باشند که شما ضرورت ندارد که برگردید و تاریخ خودتان را و گذشته را نگاه بکنید و به قول خودشان حالت ارتجاعی پیدا بکنید. ضرورت ندارد به نسل آینده بگویید چه ارزشهایی دارید. اینها را میگویند منتهی با رنگ و لعاب علمی خودش که مثلاً آموزش ارزش معنی ندارد، این تحمیل است، این القای عقیده و شستشوی مغزی است و امثال اینها. پس بگذارید نسل آینده خودش آزادانه انتخاب بکند. از سوی دیگر هم به نسل جدید القاء می‌شود که پیشرفت و رشد در نزد آنهاست و رفته رفته بطور آرام و خاموش یک نوع سلب خودباوری از نسل حاضر انجام بگیرد. ولی به هر حال ما معتقدیم ارزشهای ما، ارزشهای اسلامی و بومی، باید به نسل آینده منتقل شود ولی تحمیل بر نسل آینده نشود.

در جمع انبوه ارزشهای اسلامی و بومی، یکی از ارزشهایی که به طور جدی باید القا بشود، خودباوری است.خودباوری نه تنها در بحث دینی بلکه در کلیت رشد انسانی امر لازم به توجه است. در قلمروی فردی اگر بخواهیم استعدادهای یک فرد شکوفا بشود و واقعاً نسبت به او دغدغه و دلسوزی داشته باشیم، باید این زمینه را در او فراهم کرد تا به خودش اتکا کند. شناخت از خود پیدا کند، نقاط مثبت و منفی خود را بشناسد و باور بکند و براساس آن سعی بکند استعداد درونی خود را متجلی و شکوفا بکند. اگر سعی نکنیم خودباوری را در اشخاص شکوفا کنیم، معنایش این است که بخش زیادی از استعدادهای فرد عملاً به حالت رکود و خمودی کشیده شده و فرد در درون خودش بمیرد ولو اینکه در شکل ظاهری دارد رشد میکند. بسیاری از افراد انسانی بخاطر نداشتن خودباوری درصد بالایی از استعدادهای خود را با خود دفن می‌کنند و شکوفا نمی‌سازند. چه بسیار استعدادهایی که در انسان وجود دارد اما به دلیل اینکه زمینه شکوفایی‌اش فراهم نمی‌شود به آن نمی‌رسند و فرد به سن کهولت می‌رسد و استعدادش از بین میرود. یکی از عوامل اصلی عدم بروز این استعدادها این است که فرد در سه مقوله به خودش نرسیده است؛ اولا آنها را نشناخته، ثانیا باور انگیزشی نسبت به آنها پیدا نکرده است و ثالثا در مقام رفتار سستی و تنبلی کرده است. یعنی یا نمی‌داند و جهالت دارد، یا می‌داند اما احساس می‌کند مهم نیست و فکر می‌کند درست است که این استعداد را دارم اما در مقابلش نقاط ضعفی هم دارم و آدم ضعیفی هستم و نفس خودش را مناسب و ملائم او قرار نداده است و نکته سوم این که حتی به این احساس رسیده ولی تنبلی و کاهلی می‏کند و در مقام رفتار به میدان نمی‌آید. ممکن است نداند نویسنده خوبی است و بنابراین این استعداد از بین برود. ممکن است بداند نویسند ه خوبی است ولی میگوید نویسندگی به چه دردی میخورد؟ و مثلا نویسندگی کار خوبی نیست و رهایش ‌کند. در آخر ممکن است باور داشته باشد که نویسنده خوبی هست و از نویسندگی هم خوشش بیاید ولی حالش را نداشته باشد و تنبلی کند. در همه این موارد نتیجه از بین رفتن استعداد فرد و خفه شدن آن می‌باشد.

رهنامه: در بحث آموزش ارزش اشاره کردید که برای اینکه شخص خودباور بشود ما باید ارزشها را به او آموزش بدهیم چنانچه گفتید اگر ارزشها، توانائی‌ها و موفقیت‌های گذشتگان خودی را به آیندگان آموزش ندهیم خودباوری آنها سلب می‌شود. آیا این بدان معنی است که خودباوری را به عنوان یک ارزش باید آموزش بدهیم؟

عرض کردم در یک نگاه کلی باید ارزشها منتقل بشود و یکی از این ارزشهایی که ما به آن رسیده‌ایم این است که خودباوری یک مقوله مثبتی است. بنابراین خودباوری را هم باید به عنوان یک ارزش منتقل کنیم. نکته دوم این بود که خودباوری مثل خیلی از ارزشهای دیگر، نیاز به پروراندن و تربیت دارد. یعنی ما باید همراه با کودک خودمان، همراه با نوجوان خودمان، همراه با جوان خودمان، ادامه بدهیم تا او به مرحله خودباوری برسد و در فرازهایی که احیاناً نقاطی به وجود می‌آید که عوامل کاهش‌دهنده یا سلب‌کننده خودباوری هستند آنها را شناسایی بکنیم و از بین ببریم. فرایند این رشد دقیقاً عین رشد بدنی در مورد کودکان است. در مورد رشد بدنی، به تغذیه مناسب می‌رسیم، واکسیناسیون مناسب انجام می‌دهیم تا از بیماری جلوگیری شود، به علایم هشداردهنده توجه میکنیم. باید عین این امر را در مورد خودباوری هم داشته باشیم و به محض اینکه احساس کردیم مثلا اگر کودک در فضای اجتماعی در کلاس اول ابتدایی انس نمی‌گیرد با بچه‌ها و جرئت حضور در اجتماع را ندارد، کار خودش برایش ارزشمند نیست، چیزی که می‌نویسد و یا دفترچه مشقش برایش ارزش ندارد که چه کار قشنگی کردم چه خط قشنگی نوشتم. هریک از این هشدارها که بوجود آمد بلافاصله باید به مشاور مراجعه کنیم و دنبال حل آن باشیم.

یکی دیگر از چیزهایی که در علوم تربیتی و در روان‌شناختی به آن توجه می‌شود بحث شخصیت است. کلمه شخصیت کلمه گویا و روشنی است و از کلمه شخص آمده است. بدین معنا که هر کس برای خودش یک شخص است. یعنی تو به خودی خود، خودت هستی و کاملاً متمایز از دیگران هستی. اگر هفت میلیارد آدم داریم، تو هم یکی از آنها هستی، تو جذب شده و حل شده در آنها نیستی که پیرو آنها باشی بلکه تو می‌توانی از طرف دیگر بروی و آنها به دنبال تو بیایند. منحصر به فرد بودن هر انسانی و متمایز بودن از همه انسانهای دیگر یک مقوله‌ قابل توجه و مرتبط با بحث خودباوری است. باید به این نتیجه برسیم که مثل بقیه آدمها، من هم برای خودم کسی هستم مثل انگشتان دست که هر یک ویژگی خاص خود را دارند. این ویژگی هم در تجربه روانشناختی و هم در علوم تربیتی و تربیت کردن فرد براساس شخصیت و منحصر به فرد بودن، قابل توجه است.

رهنامه: این فردیت و احساس تمایز، چگونه می‏تواند به مقولاتی چون خودباوری صنفی و ملی و ... تعمیم یابد؟

من اگر آن ملت، ملیت و وطن خودم را قبول داشته باشم به مرحله‌ای می‌رسم که خودم را و ویژگی‌های خودم را و ویژگی‌های ملیتم را با یکدیگر ممزوج می‌کنم. گویا اقتدار ملی را در وجود خودم می‌بینم. بنابراین کسی که از اقتدار ملی صحبت می‌کند هیچ وقت به این معنا نیست که من شخص خودم نیستم. دقیقاً بر عکس او میگوید من فرد بزرگی شده‌ام و گنجایش پیدا کرده‌ام که کل اقتدار ملی را در وجود خودم ببینم. یعنی به نوعی انعکاس اقتدار ملی را در وجود خودش می‌بیند. به تعبیر دیگر، همه رشد کشورش، اقتدار و غرور ملی را در این خلاصه می‌کندکه اگر من بخواهم رشد کنم باید ابتدا این جمع به نتیجه برسد آنگاه من هم در سایه او به نتیجه و رشد می‌رسم. در فضای دینی نیز ما به مسائلی چون فناء فی الله و ذلت در مقابل خدا توصیه شده‌ایم. اینها را چطور می‌شود با اینکه من آدم منحصر به فردی هستم جمع کرد؟ شاید حل قضیه در این باشد که رسیدن به خدا و ذلیل شدن در مقابل خدا در اینجا به عینه همان اوج رشد کامل استعداد شخص و به نتیجه رسیدن اوست.

رهنامه: در واقع محور همچنان خود شخص است.

بله، منشاء و منبع شخص است. اما هدف یک چیز دیگر است. ولی در همه اینها منشاء خود فرد است. هیچ وقت نمیتوانی بگویی از منبع وجود خودم صرفنظر میکنم ولی به خدا می‌رسم. تو باید از خودت استفاده بکنی تا به خدا برسی. و تمام استعداد به سوی خدا رفتن را از وجود خودت بیرون بکشی. کسی که به خدا رسیده از تمام وجود و استعداد خودش بهره برده است. در واقع تمام استعداد ما این است که به خدا، به بی نهایت برسیم. تا به جایی برسیم که درک کنیم که خودی نیست. مثل آنچه آدم در مسیر معشوقش می‌شود و توانایی و تمام عشق خود رابرای شخصی دیگر مصروف می‌کند. بنابراین اگر ما بخواهیم به خودباوری ملی و یا خودباوری دینی و الهی برسیم دوباره باید به خودباوری خودمان برگردیم. آدمی که خودباور نباشد به خودباوری ملی هم نمی‌رسد. آدمی که خودباور نباشد به خودباوری الهی هم نمی‌رسد. چون هیچ وقت باورش نمیشود که من کسی هستم که میتوانم تالی تلو امام باشم. معنایش این است که نمیتواند پایش را روی پله اول نردبان بگذارد. البته در کنارش شناخت و راهنمائی و مرشد می‌خواهد، اما باید منشاء و منبع وجودی خود را داشته باشد. همه اینها به بحث شخصیت بر میگردد. ما نباید بترسیم که اگر شخصیت فرد را تربیت کنیم یکی از خطراتش این خواهد بود که شخص از اجتماع می‌برد، از خدا می‌بُرد و به خودش بر می‌گردد. اتفاقاً تربیت شخص با ویژگیهای منفی و مثبتش، زمینه و بذر مناسب برای رسیدن به مقامات بالاتر است. بحث ملی و الهی تنها دو نمونه از مسائل است.

رهنامه: شاخص‌های یک آدم خودباور چیست؟

در این بحث نوشته‌ها و گفته‌ها زیاد است و برای کسانی که دنبال حل این مسئله هستند زمینه مطالعاتی فراوانی وجود دارد. من به عنوان نمونه چند شاخص را نام میبرم. یکی ازشاخص ها این است که ببینیم برای انجام دادن کارهایی که در فضای خارجی، معمول آدمها دست به کار میشوند و آنرا انجام میدهند ما حاضر هستیم وارد عمل بشویم یا جرأتش را نداریم و تردید و شکی در ورود به این کار در وجودمان داریم. هر مقدار شک و تردید ما زیادتر باشد از مرحله خودباوری دور هستیم. لذا من اگر خودم را بخواهم تست بکنم باید ببینیم که همنوعان من و آدمهای مشابه من، در این سن و سال فلان کار را انجام میدهند آیا من هم میتوانم یا نمیتوانم. بعضی اوقات نیز راه حل قضیه این است که آدم خودش را بیندازد در وسط معرکه و کار را دنبال کند تا ترسش بریزد و به نوعی یک مهارت از درون در خودش ایجاد بکند.

از دیگر شاخصه ها استقلال در عمل و استقلال در فکر است که البته این با مشاوره و مشورت کردن با دیگران و یا سوال کردن منافات ندارد. فکر می‏کنم یکی از مواردی که تست خوبی برای شخص است این است که ببیند در مقابل مسائل اجتماعی چقدر مسئولیت‌پذیر است؟ شاید از مسئولیت‌پذیری اجتماعی ذهنمان به سمت قبول مدیریت و مسئولیتهای سنگین برود، ولی نه، منظور اعم از این موارد است؛ مثلاً چقدر حاضرم میداندار بشوم و کار زمین‏مانده را انجام دهم. در پرانتز شاید بشود گفت که مسئولیت پذیری در کنار کسب علم و کسب معنویت یکی از سه ضلع مهم ویژگیهای اصلی طلبگی ما است. چون طلبگی یک ارتباط مستقیم با مردم و اجتماع دارد و بحث ارتباطات و مسئولیت نسبت به مردم بطور واضح و بارزی جزو ماهیت طلبگی قرار گرفته است.

شاخص‌های فراوان دیگری نیز وجود دارد که پرداختن به آن فرصت دیگری می‌طلبد.

اما نکته بعدی اینکه برای کسب خودباوری و رشد آن نیاز به این داریم که در زندگی تمرین کنیم. علاوه بر بحث تربیت که ناظر به مربی و پدر و مادر و اینها است ولی اگر خود ما به این نقطه برسیم که خودباوری امر مهمی است و مثلا بدانیم که خودباوری ما ضعیف است آنگاه نیاز به تمرین پیدا میکنیم. این امر، دقیقاً مانند کار بدنی است. یعنی مثلا یک جوان 20 ساله بطور اتوماتیک‌وار آدم قویتری از بقیه هم سن و سالهایش نمیشود - البته صرفنظر از عوامل ارثی و غیره –مگر اینکه مدام تمرین بکند و مثلا اگر امروز وزنه دو کیلویی بلند میکند فردا وزنه سه کیلویی بلند بکند پس نیاز به تمرین روزانه و کنترل دارد. دقیقا عین این قضیه در بحثهای غیر بدنی و غیرحرکتی ما وجود دارد. من اگر بخواهم حالت عاطفی خود نسبت به دیگران، حالت مؤانست با دیگران، حالت خوشرویی با دیگران، تعامل با دیگران را در خودم به حد مطلوبی برسانم نیازمند این هستم که تمرین کنم. سیر ریشه خودباوری نیز نیازمند تمرین و مهارت است. تمرین به این معناست که ابتدا شاخصها را بدست آورم و در این راستا مشورت هم بکنم که به خطا نروم زیرا یکی از خطرات جدی امر خودباوری، بحث افراط و تفریط در آن است. ممکن است به هوای خودباوری به غرور و جسارتهای نامناسب دست بزنم و خدای ناکرده دچار مشکلات بعدی بشوم. یا فکر می‌کنم خودباوری این است که در سن و سال کم و با مقدار اندک دانش خود، باید دارای نظریه باشم و ایده‌پردازی بکنم. البته ما به طلبه میگوییم سعی کن ایده‌پردازی کنی ولی در حد و سن خودت و در قلمروی خودت اما اگر بنا باشد انتظار داشته باشم حرف من را همه گوش بکنند، اینها انحرافات کار است. و بعد از بدست آوردن شاخصها نیاز به تمرین، ممارست . مراقبت دائم داریم.

نکته پایانی بنده این است که طلبه باید خودباوری را و کسب خودباوری را بعنوان یک عبادت بداند و تلاش کند آن را در خودش تجلی بدهد. خودباوری، قدمی است برای رسیدن انسان به رشد بیشتر در مسیر صحیح، اگر مسیر صحیح را باور کرده باشیم و خودباوری لازمه حرکت در این مسیر است پس واجب است که این مقدمه را از باب وجوب مقدمه واجب کسب بکنیم. اگر برطرف کردن ضعف خودباوری در گرو نوشتن یک مقاله و چاپ آن است و یا در گرو جرئت کردن و سوال کردن در کلاس و یا پذیرفتن مسئولیت اجتماعی و یا داشتن تعامل اجتماعی با دوستان و یا کنار گذاشتن خجالت و انزوا باشد، همه این کارها را باید به عنوان مقدمه واجب انجام دهم و این یک نوع خودسازی است و بعنوان یک عبادت تلقی میشود و بعنوان یک کار ارزشمند مورد رضایت خداوند قرار میگیرد و با همین نگاه کمک الهی هم انشاءا... در پس او خواهد بود. فکر میکنم الحمدلله در فضای فعلی حوزوی بستر مناسبی داریم. از جمله نمونه‌ها و چهره‌های موفقی که به نتایجی رسیدند و توانستند خودشان را نشان بدهند زیاد داریم، چنانچه ممکن است مصادیقی از استعدادها و تواناییهائی هم باشد که متاسفانه به دلیل اینکه دست به قلم نشدند یا سخن نگفتند و وارد اجتماع نشدند و از آنها استفاده نشده و انعکاس پیدا نکرده‌اند نیز مصادیقی داریم.

مصداق بارز چهره‌های موفق و خودباور ما که در عصر حاضر بعنوان یک الگو برای همه قابل استفاده است وجود مبارک حضرت امام خمینی است که با کسب علم و کسب مقامات بالای خودسازی و با اعتماد به توانایی خود - که این همان خودباوری است که دقیقاً ممزوج با خودباوری الهی شده بود، یعنی از خودش گذشته بود اما بر خودش تکیه داشت، ملتی را که همه کار دستشان بود اما آن را نمی‌شناخت اما به این باور رساند که این ملت میتواند همه کار بکند، امام ملی‌گرا نبود اما از همین ملت و از توانائی‌های ارزشی و اعتقادی و توان جمعی آن استفاده کرد برای رسیدن به اهداف الهی و با تکیه بر همین توانایی ملی و با تکیه بر استمداد الهی - کاری کرد که نتایجش هنوز مانند چشمه حالت جوشان دارد. بحمدالله امروز در نسل جدید حرفهایی از خودباوری زده میشود و رفتارهایی از خودباوری سر میزند که ما با این سن از این حالتِ اتکای به نفس آنها تعجب میکنیم. این نتایج، از شعاعهای فراوان همان حرکتی است که یک روحانی خودباور در زندگی خودش داشت و این حرکت الهی را بوجود آورد. فکر میکنم در همه طلبه‌ها و آحاد حوزوی ما این توانایی وجود دارد و قطعا نیروهای جوان میتوانند صاحب حرکتهای بزرگی بشوند و از این استعدادشان میتوانند استفاده بکنند.

 


خروج