صفحه اصلیپروندهگشت و گذارطلاب جوانسیره برزگانخشت اولارتباط با سردبیردرباره مانظر سنجی چند رسانه ای
   

جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

جدیدترین هاپربازدیدها



سیره بزرگان, سیره بزرگان    شماره خبر: ٣٣٨٧٨٧     ٢٣:٥٩ - 1393/01/13     ارسال به دوستان       نسخه چاپي


  

  حکایات و اقوال 


  نگارنده از میان انبوه خاطرات و حکایات آموزنده پیرامون شخصیت و احوالات شیخ انصاری دوازده مورد را دستچین کرده و به دنبال هر مورد در قالب جملات کوتاهی توضیحی موجز نگاشته تا مغزای حکایات را سهل الوصول تر گرداند. 

 

۱.روزی مادر شیخ به وی اعتراض می‌کند و می‌گوید: «با این همه وجوهاتی که شیعیان از اطراف نزد شما می‌آورند، چرا برادرت منصور را بیشتر رعایت نمی‌­کنی و به او مخارج کافی نمی‌دهی؟»

شیخ بی‌درنگ کلید اتاقی را که وجوه شرعی را در آن می‌گذاشت، به مادرش می‌دهد و می‌گوید: «هر قدر صلاح می‌دانی از این اموال به فرزندت بده، اما جواب آن هم در قیامت با خودت».

مادر شیخ که خود را در برابر محذور بزرگی دید، گفت: «خیر. هیچ‌گاه برای رفاه چند روزه پسرم، خود را در روز قیامت گرفتار نمی‌کنم».

شیخ مراقب بود که آخرتش را فدای دنیای دیگران نکندو با این رفتار، به مادرش هم این نکته را یادآور شد.

 

2. زمانی یکی از شاگردان شیخ، از وی به دلیل رعایت حقوق طلاب و کمک به مستحقان تمجید کرد که شیخ فرمود:«این کار فخر و مباهات ندارد؛ زیرا بر هر مسلمانی واجب است که امانت‌های مردم را به دست صاحبانش برساند. این پول‌ها که به دست من می‌رسد، امانت‌هایی است که باید به مستحقین داده شود که صاحبان اصلی آنها هستند».

چه­قدر عجیب و مایه تأسف است که چنین انجام وظیفه­ای، امروز از کرامات شیخ محسوب می‌شود، در حالی که حقیقتاً شیخ برای خود در این زمینه کمالی قائل نبوده است.

اما توجه شیخ به این نکته که مبادا انجام وظایفش را دکان مریدپروری کند، ستودنی است.

 

۳.امام خمینی می­گویند: «زندگی شیخ انصاری را هم شنیده‌اید، که چه وضعی داشته است در زهد... اگر نبود آن وضع، نمی‌توانست آن شاگرد‌های بزرگ را تربیت کند و نمی‌توانست آن کتاب­های ارزنده را تحویل جامعه بدهد».

خود شیخ هم به این نکته واقف بوده و می‌دانسته که این نحوه زندگی‌اش چه تأثیری در زمینه تربیت‌ می‌گذارد و چگونه توفیقات علمی و عملی‌اش را افزایش می‌دهد.

4.هنگامی که شیخ بیمار شد، طبیب حاذقی تشخیص داد که مداومت شیخ بر تدریس و نداشتن تحرک جسمی، عامل بیماری ایشان است. از این رو، دستور داد شیخ به نرمش و ورزش بدنی، به ویژه پیاده­روی بپردازد.

آن طبیب به شیخ گفت: «من پزشک جسمم و موجبات صحت جسمانی را به شما عرض کردم و شما طبیب روحید و موجبات صحت نفس را بیان فرمایید».

شیخ از بستر برخاست و فرمود: «آنچه از آیات و روایات در این باره فهمیده می‌شود، بیش از حد بیان است، اما اهم آن دو نکته است؛ نخست سیر و سفر در اقطار جهان، و دوم بر آوردن حوایج مردم».

شیخ که اسطوره زهد و عبادت بود، برای سلامت روح توصیه به زندگی پرهیزکارانه و ریاضات شرعی نمی‌کند، بلکه راهی را که از متن زندگی عادی انسان‌ها می‌گذرد، عامل مهم صحت نفس برمی­شمارد.

5.یکی از اعیان مهم تهران خدمت شیخ می‌رسد. هنگامی که وضع زندگانی شیخ را می‌بیند، ضمن تجلیل بسیار از زهد وی، انتقادی را متوجه حاج ملا علی کنی می‌کند و می‌گوید: «او متمول است و با شما خیلی فرق دارد».

شیخ از این گفته، خیلی ناراحت می‌شود و می‌گوید:«باید از این حرف استغفار کنی. بین من و او خیلی فاصله است. من سر و کارم با طلبه­هاست. من اگر بخواهم وضع مرفه داشته باشم، برای طلبه درس خواندن مشکل می‌شود. من باید سطح زندگی‌ام را با آنها منطبق گردانم، ولی حاج ملا علی کنی، سر و کارش با شماست. سر و کارش با سلاطین و اعیان و اشراف و امثال اینهاست. او باید آن گونه زندگی کند و من باید این گونه زندگی کنم».

یکی از تاریخ­نگاران عصر قاجار، در وصف حاج ملا علی کنی، چنین می‌نویسد: «حقیقتاً آن بزرگوار، علاوه بر ریاست روحانی، صدر اعظم و رییس­الوزرای خردمند و با نیرویی برای ملت و دولت و شاه بود و خود شاه نیز فهمیده بود. لذا خبر مرگش را که شنید، نشست و گفت: آه، پشتم شکست!»

بی‌شک آگاه بودن شیخ به تفاوت مشرب‌ها و امتیاز قائل نشدن برای هیچ کدام، کرامت بزرگی است که مغفول مانده است؛ چرا که طبیعتاً انسان‌ها، مشرب و وظیفه شخصی خویش را معیار محک همه عالم قرار می‌دهند و به خود اجازه می‌دهند درباره دیگران بر اساس نگاه شخصی خود قضاوت کنند. این توجهات شیخ، افزون بر اینکه نشان از تقوای ایشان دارد، نشانه عمق آگاهی و دقت نظرش در تحلیل شرایط متکثر زندگانی انسان‌ها بوده است.

6.روزی شیخ سر درس فرمود: «من در ایام تحصیل در خدمت شریف­العلما و حاج ملا احمد نراقی و شیخ علی کاشف­الغطا، به نوعی بر ذهن و ادراک و حافظه‌ام مغرور بودم که هر گاه در مطلبی تعمق، و چیزی را درک می‌کردم، اگر به خلاف آن را از اساتیدم می‌شنیدم، التفاتی به آن نداشتم، بلکه گوش به تمام بیانات آن‌ها نمی‌دادم، ولی اکنون به نحوی شده‌ام که هر ‌گاه کمترین شاگردم سخنی گوید، استماع می‌کنم تا مطلبش تمام شود؛ زیرا تجربه کرده‌ام، بعضی از افکار خود را به واسطه سخن یکی از شاگردان مبتدی‌ام باطل دیده‌ام».

امروزه گویا حکایت ما کاملاً بر عکس شده است. وقتی طلبه­ای مبتدی هستیم، آن چنان خالی از اعتماد به نفسیم که جرئت اندیشیدن به خود نمی‌دهیم و وقتی واجد مرتبه استادی می‌شویم، آن چنان به فهم خود مطمئن می‌شویم که جرئت اندیشیدن را از دیگران می‌گیریم.

7. آخوند خراسانی می‌فرماید: «من به درس شیخ بسیار علاقه‌مند بودم، چندان که مایل نبودم حتی یک جلسه را از دست بدهم. روزی تنها پیراهن خودم را شسته بودم. لذا برای حضور در کلاس قبای خود را پوشیدم و به دور خود پیچیدم و گوشه‌ای نشستم و پس از اتمام درس به سرعت برگشتم تا کسی مرا با آن وضع نبیند. ظهرِ آن روز، شیخ انصاری به حجره‌ام آمد و گفت: از اینکه در این وقت مزاحمت شدم، معذرت می‌خواهم. من می‌توانستم پیراهن نو تهیه کنم، اما دلم می‌خواهد پیراهن خودم را به شما بدهم. امیدوارم با قبول آن مرا خوش­حال کنید. این را گفت و دو دست از پیراهن‌هایش را به من داد و رفت».

علاوه بر توجه خاصی که به شاگردانش داشت و صرف نظر از مسئولیت‌شناسی ستودنی‌اش، لطافت طبع شیخ در اینکه پیراهن خودش را به آخوند خراسانی بخشیده، نشان از روحیه عاطفی وی دارد.

۸.شیخ انصاری خطاب به شاگردان خود که می‌خواستند از نجف به اوطان خودشان برگردند، توصیه می‌کرد: «قضاوت مکن چه قصد قربت داشته باشی یا نه. تدریس بکن چه قصد قربت داشته باشی یا نه. امامت نماز جماعت بکن اگر قصد قربت داشته باشی، و الا نه».

شیخ فقط عالم به علوم اصطلاحی نبود. از این توصیه‌ها فهمیده می‌شود که ایشان، حکیم نیز بوده است.

9.از شیخ می‌پرسند: «مولوی چگونه آدمی است؟»

شیخ می‌گوید: «در جوانی قدری مثنوی را دیده‌ام. این شعر از آن زمان در نظرم مانده است که مولوی می‌گوید: هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من.

وقتی مولوی درباره معاصرین خود در ششصد سال قبل می‌گوید که اینها تشخیص نمی‌دهند من چه­کاره‌ام، من چگونه درباره او قضاوت کنم؟»

عوام بودن مخاطبان دلیل نمی‌شود همه حقایق را از ایشان کتمان کرد. به هر حال شیخ هم پاسخ سؤال‌کننده را داده و هم نداده است.

۱۰.میرزای شیرازی می‌فرماید: «مرحوم شیخ توصیه می‌‏کردند به ما که شما یک دوره معقول را بخوانید و از مسائل معقول مطلع باشید».

آن‌گاه ایشان فرمودند: «من در مدتی که در کاشان اقامت داشتم و خدمت مرحوم ملا احمد نراقی می‌‏رفتم، از ایشان درخواست کردم که به من فلسفه درس بدهند. ایشان به دلیل گرفتاری‌های فراوان، امتناع کردند و فرمودند: من شخصی را به شما معرفی می‌‏کنم که به شما فلسفه درس بدهد و آدرس منزل او را دادند».

مرحوم شیخ فرمودند: «من رفتم به آن آدرس و در زدم. شخصی بیرون آمد که هیئت دراویش را داشت. وقتی که چشمش به من افتاد، تعجب کرد. من با هیئت علما و ایشان با هیئت دراویش! من گفتم: آخوند ملا احمد مرا فرستادند. اسم‏ ایشان را که بردم، تعجب ایشان کم شد و گفت: خب، بفرمایید. گفتم: من از ایشان درس فلسفه خواستم و ایشان به خاطر گرفتاری‌هایشان قبول نفرمودند و گفتند بیایم اینجا که شما یک دوره فلسفه به من درس بدهید. گفت: من فعلاً حال ندارم برای این کار‌ها، لیکن چون آخوند فرموده‏اند، من یک دوره مثنوی ملای روم را برای شما می‌‏گویم و در ضمن آن، یک دوره فلسفه و حکمت را هم می‌‏گویم».

مرحوم شیخ می‌‏فرماید: «آن مدت که من کاشان بودم، نزد‌‌ همان شخص یک دوره مثنوی را خواندم و در‌‌ همان حال یک دوره مسائل حکمت و معقول را فراگرفتم». (آیت­الله مددی)

در میان علما کسانی که برای تحصیل تا این مقدار مشقت هجرت و سفر را بر خود هموار کرده باشند، کمیاب‌ هستند. انصافاً شیخ انصاری خوش روزی هم بوده. بیهوده نیست پس از سفر به نجف، به محفل خصوصی سید علی شوشتری- استاد آخوند ملا حسین قلی همدانی و شاگرد ملا قلی جولا- راه یافت.

۱۱.یکی از خویشان شیخ نقل می‌کندکه روزی از فقر نزد شیخ شِکوه کردم. شیخ فرمود: «اکنون از وجوه شرعی چیزی نزد من نیست، ولی نزد فلانی برو و بگو دو سال نماز استیجاری به تو بدهد. پول آن‌ها را تو بردار و نماز‌ها را من می‌خوانم».

شاید رفتار شیخ اشعار به این داشت که اگر فقیر هستی، ناتوان از این نیستی که نماز استیجاری بخوانی؟ اما سیره شیخ در ارشاد دیگران و اداره امور طلاب این گونه بود که بیشترین سختی­ها را به خودش تحمیل می‌کرد، نه دیگران.

12.   سید حسین کوه کمری که از فضلای عصر شیخ بوده و مجلس درسی داشته است، یک روز در محل درس خود، پیش از آمدن شاگردان حاضر شد و دید در گوشه مسجد، شیخ ژولیده‌ای (شیخ مرتضی انصاری) با چند شاگرد نشسته است و تدریس می‌کند. سید حسین سخنان او را گوش داد و احساس کرد که این شیخ بسیار محققانه بحث می‌کند. روز دیگر راغب شد، زود‌تر بیاید و به سخنان شیخ گوش کند. آمد و گوش کرد و به اعتماد روز پیش افزون شد که این شیخ از خودش فاضل‌تر است... و اگر شاگردانش به جای درس او به درس این شیخ حاضر شوند، بهره بیشتری خواهند برد.

روز دیگر که شاگردان او آمدند، گفت: «رفقا این شیخ که در آن کناره با چند شاگرد نشسته، از من برای تدریس شایسته‌تر است و خود من نیز از او استفاده می‌کنم. همه با هم به درس او برویم». از آن روز سید حسین و شاگردانش در مجلس شیخ حاضر شدند.

در گذشته مقام و جایگاه بزرگانی چون شیخ انصاری تعینی بوده، نه تعیینی. این نکته یادآور تفاوت نظام آموزشی دستورمحور، به جای نظام انسان­محور است.

نکته جالب‌‌تر این است که تقوای اهل زمانه، شیخ را شهره شهر کرد، وگرنه سرمایه‌هایی چون او چاره‌ای جز گمنامی و گوشه­نشینی نداشتند؛ چرا چرا که هوای نفس همگنان، حصار خوبان می‌شود و آنان را به استضعاف می‌کشاند.

 


خروج