صفحه اصلیپروندهگشت و گذارطلاب جوانسیره برزگانخشت اولارتباط با سردبیردرباره مانظر سنجی چند رسانه ای
   

جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

جدیدترین هاپربازدیدها



با طلاب جوان, با نخبگان جوان    شماره خبر: ٣٢٨١٩٨     ١٤:٤٥ - 1392/07/10     ارسال به دوستان       نسخه چاپي


  

  شعرهایی برای امام رضا (ع) 


  ابراهیم اکبری دیزگاه 

 

شعرهایی برای امام رضا (ع)

ابراهیم اکبری دیزگاه

1

هزاردست

در طلب دامن آفتاب

دستی می‌رسد

دستی نمی‌رسد

2

شاد می‌رود

غمگین برمی‌گردد

اتوبوس پیر تهران ـ مشهد

3

موهای طلایی‌اش را

زیر روسری پنهان می‌کند

دخترک زائر

 

خطاب امام

4

کدامیک از شما

از چاههای کوفه آمده

کبوتر گنبد طلایی

5

دخیل می بندد

باد

بر درت

آرام می شود.

6

آهویی در این شعر

دنبال تو می گردد

یا رضا ...

7

تفنگ را به سوی خود گرفت

 صیاد

آهویی فریاد کشید

یا ضامن انسان

8

کور شد

دوربین

بعد

از گنبد طلایی ,شفا خواست

9

آفتاب غروب کرد

درخشید

گنبد طلایی

10

خورشید در آسمان

سرگردان

او نمی شناسد آفتابی است در سرزمین خراسان.

11

وارد حرم شد

کفش هایش را

تحویل کسی نداد

ابر گریان

12

از حرم بیرون می آید

پیر مرد

یکی یکی زخم های آهو را می شمارد.

¥

وقت باران

همه

به خانه می روند

فقط

مترسک است

که غسل می کند.

¥

ابرها

تکه

تکه

شتابان می گذرند

بلندمی شوم

به دنبالشان

درپاییز گم می شویم.

¥

پروانه 

از گلی به گلی

باد

ازدرختی به درختی

من

از کوچه ای به کوچه ای

¥

دنبال استخوان

سگی

بوکشان

در چمن لاله

¥

پیراهن به پیراهن

بو می‌کشد

پیرمرد نابینا

[در چاهِ این متن یوسفی پیدا نمی‌شود]

پیرمرد

می‌خواهد در آخرین سطر اين

پیراهنِ چاک خورده را بر چشم بگذارد

[او نمی‌داند

پیراهنی که

از جلو چاک خورده باشد

هیچ چشمي را شفا نمی‌دهد]

¥

از ابراهیم اکبری دیزگاه

به ابراهیم خلیل الله

"تبرت را

به زمین بگذار

ابراهیم

این روزها

بت ها هم حرف زیادی برای گفتن دارند

اگر باور نمی کنی

به کامنت های من نگاه کن"

¥

مرد

نشسته

روی هفتمین پلّه ی راه آهن

او

نمی داند

قطار صبحِ جمعه

امروز هم نمی آید.

¥

با مردی که

ازکوچه می گذشت

وشالِ سبز داشت

عکس هایی گرفتیم

¥

ظهور

عکسِ اول: سوخت

عکسِ دوم :من حاضر او غایب

عکسِ سوم:من غمگین او غایب

عکسِ چهارم :فقط یک قاب خالی امّا سبز.

¥

دیشب

با ماه عکس گرفتیم

صبحِ ظهور

غیبتِ ماه

¥

دو نیمه

می‌کنیم

جمعه را

با تیغِ انتظار

در نیمی ندبه می‌خوانیم

در نیمه‌ی دیگر

تنفّس می‌کنیم

غروبِ سرخِ ناامیدی را

¥

صبح جمعه

دشت پراز برف

بی هیچ رد پایی.

 


خروج